تا کی ...

تا کی همه اوصاف جمال تو شنیدن

درکوی تو سرگشته و روی تو ندیدن

گو بهتر از این چیست تجارت به دو عالم

سرمایه ی خود دادن و مهر تو خریدن

چون اهل دلی هیچ ندیدیم به عالم

گو چاره چه چیزست جز از خلق رمیدن

شد مرغ  دل آسوده که در دام تو افتاد

دیگر نکند میل از این دام رهیدن

شد دایره ی کون و مکانم قفس جان

یا رب مددی کز قفسم باز پریدن

مارا همه شب تا به سحر فکر محال است

آن فکر چه باشد به وصال تو رسیدن

یا للعجب از من که نگارم به کنارم

اندر طلبش باز به هرسوی دویدن

هرحکم که فرمان دهیم هست تحمّل

حکمی که تحمّل نتوان هجر کشیدن

علم سخیف

 

وقتی شنیده ام که تو باید جای دور و پرتی باشی...

دور از تمام ستمکاران...

گوشه ای آرام بگیری و چشمت به این ناخلف ها باشد...

آنوقت است که دلم میخواهد حتی در پرت ترین جای دنیا یک خانه ی نقلی باشد با یک خط اینترنت!

لپ تاپت را باز کنی و فقط با یک "شناسه" بشود تو را شناخت! و بوئید...

فقط کافی است تو "online" باشی... بشود صدایت را شنید... بشود تصویرت را دید... و وقتی اینگونه نمی شود...

می خواهم صد سال دیگر و صد قرن دیگر فناوری ای نباشد و این چه علم سخیفی است که با آن نمی شود تو را دید و شناخت و بوئید! ...

علمی برای معرفتت... آرزوست ...