شعبان که به نیمه می رسد آقا جان

یک عمر تو زخم های ما را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان

ما تازه به یادمان می آید هستی  

دلش را شکسته ایم ...

گفتیم خسته ایم بیا زودتر بیا

غافل کزین دروغ دلش را شکسته ایم...


گفته‏اند: روزی می‏رسی و پرده سیاهی را کنار می‏زنی و پنجره نور را می‏گشایی.

وقتی تو بیایی، صدای گام‏هایت طنین انداز جهان می‏شود و ندبه خوان‏ها صف به صف به احترامت برمی‏خیزند.

آقای من! مدتی است چشمانم خسته و قلبم شکسته و رنجور، از همه جا بریده‏ام.

ای کاش برسد آن روزی که سکوت ما را بر هم زنی و نغمه‏های عشق و مهربانی سردهی و من چشم دوخته‏ام به آن روز.

دوباره حکایت روزهای سرد و تکراری، حکایت جمعه‏ها، حکایت بغض نشکفته آسمان و حکایت غبار روی آیینه‏ها.