حوادثی در ماه مبارک رمضان پیش از ظهور

حوادثی در ماه مبارک رمضان پیش از ظهور :

صیحه به صدا و ندا اطلاق می شود و در اینجا منظور ندایی است که شب بیست و سوم ماه رمضان که همان شب قدر است از آسمان شنیده می شود

و خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی در زمان غیر عادی :

از معجزات این ماه است که در اواسط ماه مبارک کسوف (خورشید گرفتگی) و در اواخر ماه خسوف(ماه گرفتگی) رخ می دهد که در زمان غیر عادی انجام می شود که از زمان آدم تا اکنون بی سابقه است ...

خدایا به حق محمد(ص) و آل محمد(ص) مثل همیشه به دعاهایمان پاسخ مثبت بده و این علائم را نمایان کن

 

ادامه نوشته

می شود این رمضان موعد فردا باشد

می شود این رمضان موعد فردا باشد
آخرین ماه صیام غم مولا باشد
می شود در شب قدرش به جهان مژده دهند
که همین سال ظهور گل زهرا باشد

*** 

این شعر به مناسبت ماه مبارک رمضان سروده شده است و تقدیم میکنم به محضر منور و مقدس مولایمان امام زمان (روحی له الفدا)

نیامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشی

گلایه های دلم را به یک نظر تو ببخشی

نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی

غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی

مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری

مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!

شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم

خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی

شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم

به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی!

*** 

این شعر را تقدیم میکنم به منتظران واقعی مولایمان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ماه رمضان آمد و دلدار نیامد

آن مونس جان محرم اسرار نیامد

هر مرغ چمن آمده در باغ ولیکن

آن بلبل خوش نغمه به گلزار نیامد

در بستر مرگ است مریض غم هجران

آن شافی هر درد دل آزار نیامد

یوسف سر بازار بُود چشم به راهش

آن یوسف گل‌چهره به بازار نیامد

هر قافله را هست یکی قافله سالار

این قافله را قافله سالار نیامد

آن مظهر نور از شجر طور نتابید

و آن ماه فروزان به شب تار نیامد

در کار بشر صد گره افتاد خدایا!

دستی که گشاید گره از کار نیامد 

اللهم عجل لمولانا المظلوم الفرج 

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

ای آنکه تویی ز سوز جانم آگاه 

به درگهت آورده ام از غصه پناه

 

رسم است که تفحه ای بر دوست دهند

 

این تحفه ماست کوله باری ز گناه

 

 

 

التماس دعا در لحظه های قشنگ خداییتان 


شعری زیبا که عطیه جان تو قسمت نظرات برام فرستاده:

 

 

يا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آيد 

 

بنشسته سر راهش ، شايد ز سفر آيد

 

تا چند بنالم زار شب تا سحر از هجرش

 

كوكب شِمُرم هر شب ، شايد كه سحر آيد

 

هر دم كه رخش بينم خواهم دگرش ديدن

 

بازش نگرم شايد يك بار دگر آيد

 

از ديده نهان اما اندر دل من جايش

 

او را طلبم هر شب شايد كه ز در آيد

 

با كس نتوانم گفت من راز درون خویش

 

كز درد غم هجرش دل را چه به سر آيد

 

مي سوزم و مي سازم از درد فراق اما

 

تير غم او بر دل افزون ز شمَر آيد

 

"حيران" به فغان تا کی با محنت و غم همدم

 

یارب نظری کان شاه از پرده بدر آید


 

 

گفتا تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است

گفتم که روي خوبت، از من چرا نهان است؟ 

گفتا تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است

 

گفتم که از که پرسم ، جانا نشان کويت ؟

 گفتا نشان چه پرسي،آن کوي بي نشان است

 

گفتم مرا غم تو ، خوشتر ز شادماني

 گفتا که در ره ما ، غم نيز شادمان است

 

گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم 

گفتا آن که سوخت او را، کي ناله يا فغان است

 

گفتم فراغ تا کي؟گفتا که تا تو هستي

 گفتم نفس همين است ، گفتاسخن همان است

 

گفتم که حاجتي هست ، گفتا بخواه از ما

 گفتم غمم بيفزا، گفتا که رايگان است

 

گفتم ازم بپذير،اين نيم جان که دارم 

گفتا نگاه دارش،غمخانه ي تو جان است