بیا

در یکی از همین روزهای به ظاهر محال ! ! به ظاهر بعید ! !

بیا

که آمدنت همان معجزه ای است که قرن ها ، امید به شوق رسیدنش زنده مانده است...

بیا

در یکی از همین روزها که زمین پر از عطر نرگس است...

طلوع کن ای آفتاب

و این شب سیاه بی تو بودن را خط بزن...

تو آن رویای خوبی که توصیف لحظه ی شوق انگیز آمدنت 

در حجم هیچ واژه ای نمی گنجد...

اما مهربان

این فراق تا کی ؟؟!! ...

این بی کسی تا کجا ؟؟!! ...

چقدر روز میلادت را بدون تو !!! جشن بگیریم ؟؟!! ...

آقای خوب من

فراقت مرا با همه ی سیاهی ام بهانه گیر کرده است...

تا نیایی دیگر هیچ نخواهم نوشت...

شتاب کن ای منجی...

وعده ی دیدار همان لحظه ی خوب ظهور تو...